گلبرگ
امروز

امروز مدت ها از آخرین باری که نوشتم میگذره

با پس لرزه های درد جانکاهی که از سر گذراندم ، به امید روزهای زیبای آینده

باز به زندگی بازگشتم .

خسته ، با چشمانی نیمه باز اما ... اما شاکر

باز گشتم تا دوباره لبخند خدا را در زندگی ساده ام ببینم.

این بار در آغوشم دسته گلی است که از مهربانترین یاورم هدیه گرفتم ...

اگرچه روحم مصدوم حوادثی است که با زیبا ترین لحظات زندگی ام بر سرم آوار شد ...

اما ...

به لطف خدا امید بسته ام تا بار دیگر ناجی ام شود ...

برای آرامشم دعا کنید.

 

 

()پر گلبرگ        با من بیا        سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ - گلبرگ

 

امروز منم و تو....

و من و تو هر دو در میانه راه ... در دو راهی تردید دلتنگی من .....

و در انتظار تصمیم من برای ماندن یا رفتن ...

در فکر فرو رفته ایم

ای تردید نیست ... این خود بهت و ناباوریست که مرا تا اعماق چاه بی حرکتی کشانده است .

میفهمی مرا؟

امروز که در اوج با تو بودن ترا در خود باور نمی کنم !

امروز که در عمق وصل با تنهایی برای خود پیله ای  تنیده ام !

امروز که در اوج شادی نمی دانم از چه غمگیمنم!

همین امروز ...

در این فکرم چگونه ترا ! کودکم ! از خود برهانم و بر خود خودت وا گذارم!

در هراسم از اینکه ترا با خودم در آمیزم !

همه دلخوشیم اینست که تو خودت در خودت ... با خودت ... و تنها فقط با رشد کنی ... و من با همه کاستی هایم  بر سر راه قد کشیدنت سقفی نسازم ....

امروز با همه خستگی از بستر بیماری ...

امروز با همه دلخوری از من خویش که مرا در برخاستن یاری نمیکند....

و با همه امیدم به زیبایی آینده تو ...

با همه عشقی که در عمق وجودم برای با تو بودن کاشته ام ...

و با همه امیدم به او که ترا به من هدیه کرد ...

چشم به راه لحظه دوری و نزدیکیم...

آن لحظه که با همه درد دوری از وجودم کنده میشوی ...

و بعد با شوق نزدیکی به آغوشم باز می گردی ...

همان لحظه زیبا که اگر خدا عمری دهد ... کسی جز من و تو و خدا هیچ کس در آن سهیم نیست...

من با همه بی صبریم برای رسیدنت صبورم

و با همه بی ایمانیم برای سلامت و سعادتت به او مومن.

کودک من !

دوستت دارم.

 

()پر گلبرگ        با من بیا        چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ - گلبرگ

آمد.....

بالاخره آمد....

از پس انتظار و اضطراب ...

از عمق عدم ....

از ژرفای بی حضوری ، حاضر شد و مرا تا دوردست ها با خود میهمان کرد.

او را پیکی آورد که مژده رحمت می آورد ...

و دوباره امروز در رحمت لایزالش غرقم.

میهمان کوچکم ! به دنیای کوچک من خوش آمدی!

()پر گلبرگ        با من بیا        دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ - گلبرگ

امروز...

مدت ها بود در انتظار مرداد امسال بودم .

خیلی طولانی . شاید چند سال . اما...

اما... نیومد ... اگر چه هنوز مرداد تموم نشده ، اما...

هر چه به خدایم امیدوارم ، از اومدنش این ماه نا امید شدم .

خیلی مهمه . اما نه خیلی هم مهم نیست و شاید هر دو...

..................................................................

اما در عین حال خیلی خوشحالم .

چیزای زیادی این ماه به دست اوردم .

چیزای قشنگ . دوستای جدید...

و ...

کارای جدید ...

دنیای جدید...

امیدای جدید ....

و ...

خدایا به خاطر همه نعمتات ازت سپاسگذارم .

و به خاطر ناسپاسی هام مثل همیشه شرمنده

خداجون دوست دارم.

 

()پر گلبرگ        با من بیا        جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ - گلبرگ

دوردست...

ایستاده بود و بر چادر سیاه شب تکیه کرده بود و بر طرح کوه ها در اعماق قاب افق خیره مانده بود .

نه آن پسر رهگذر و نه حتی صدای مادر که او را به خواب فرا می خواند، لحظه ای سمت نگاهش را نشکست.

در عمق بی کرانه نگاهش ستاره ای سوسو می زد .ستاره ای که انگار در اوج روشنایی خویش در تاریکی فرو می رفت.

در خیالش بارها این جاده طولانی را تا انتهایش رفته و برگشته بود اما هرگز عاشق نشده بود .

اما خوب می دانست که اینبار با همیشه فرق می کند .

اینبار قلم زندگی را کس دیگری بر دفتر می لغزاند .

ترس و تردید را ماه در ژرفای نگاهش به خوبی خوانده بود .

پایش می لرزید و در فکر راه فراری بود که آهسته صدایی شنید :

"عبور باید کرد...و همنورد افقهای دور باید شد ...و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد...عبور باید کرد..."

لحظه ای به خودرش آمد ...موعد تنهایی بود و زمان هم نگاهی او و افق پایان یافته بود ،

چادر سیاه شب تکیه گاه برکنده و رفته بود ...

آری لحظه ها ، لحظه های تنهایی بود ...

()پر گلبرگ        با من بیا        یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ - گلبرگ

مادرم روزت مبارک

اولین شعرم رو که بعد از مدت ها گفتم

به مادر مهربونم و همه مادرای دنیا تقدیم می کنم

زندگی را با تو می خواهم                       این نفس با عشق می ارزد

با تو در آن بی کران عشق                       دست دل از پایه می لرزد

پای رفتن بی تو می لنگد                        زندگی بی تو تهی دستیست

بی تو دنیایم چه پر آشوب                        بی تو شاهی هم فرو دستیست

بی تو دنیا تیره و تار است                        بی تو عشق عاشقی بازیست

بی تو خندیدن دروغین است                    با تو این یک لحظه هم کافیست

آن زمانی که تو غمگینی                         رنگ دنیا چون خرابات است

رنگ خسروها و شیرین ها                       رنگ سنگ بی ستون مات است

ای فریبا ای گل زیبا                                من همیشه باورت دارم

ای تو نور شمع این دنیا                          مادرم من دوستت دارم

()پر گلبرگ        با من بیا        سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸ - گلبرگ

نجوا...

 چند ماهی میشه که یه چیزی عجیب ذهنمو پر کرده

باید باهاش حرف بزنم اما نمی دونم باید از کجا شروع کنم ...

آخه احساس می کنم خیلی باهام احساس صمیمیت نمی کنه !

شایدم بهم اعتماد نداره ...بد جور گیج شدم...

 بهم میگن احتمالا فقط تویی که میتونی باهاش حرف بزنی . اما من ...!

از کجا باید شروع کنم ؟.....چی بگم که ازم فرار نکنه ؟....

اصلا با چه بهونه ای سر صحبت رو باز کنم که فکر نکنه میخوام براش

 ادای بزرگترا رو در بیارم  ؟...

یا احساس نکنه دارم فضولی میکنم ...

کاش می فهمید چقدر نگرانشم !  آینده اش خیلی برام مهمه !خیلی   خیلی   خیلی

و اون ....!

می دونم ته دلش چیزی اذیتش میکنه ...یا با چیزی خیلی درگیره ...

با هیچ کس حرف نمیزنه ...و من ناراحتم که بعد از این مدت نسبتا طولانی هنوز بهم اعتماد نداره ...

شایدم فکر میکنه اگه باهام حرف بزنه مثل خبرگزاری ها حرفاشو پخش میکنم...

ولی اون می دونه که من ....    شایدم نمیدونه ...!!!!!!!!!

نمی دونم ...!!!

 

()پر گلبرگ        با من بیا        چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸ - گلبرگ

داغ یعنی سوختن بی فاطمه

دل دریا     دل بابا    دل طوفانی ابرا

چششون به چشم ماهه    کنار تربت زهرا

 دل بابا   دل بابا    در بابا

فاتح جدال خیبر     اونی که مرد نبرده

تیغ ابروش ذوالفقاره    صاحب دستمال زرده

حالا روی خاک حسرت    همنشین غم و درده

دست به زانوهاش گرفته      غم فاطمه چه کرده

شب بارون    شب هجرون    شده دل بی سر و سامون

دل آسمون گرفته     از شب شام غریبون    شب هجرون

دل بابا    دل بابا   دل بابا

روی شونه های بابام     جای لکه های خونه

تابوت مادرمونو        تابقیع برده شبونه

باورم نمیشه مادر    به لحد بگیره خونه

الهی داداش حسینم     همیشه پیشم بمونه

در و دیوار     خون مسمار    روح ما رو میده آزار

گریمون بی اختیاره     دل گرفت از غم دلدار

دل بابا    دل بابا    دل بابا

تو این یکی دو ماهه     همیشه برام سواله

که چرا بستر مادر     شده بود باغ یه لاله

دیگه این روزای آخر     زیر لب میگفت با ناله

اون چیزی که مونده از من     یه خیاله

شب بارون     شب هجرون     شده دل بی سر و سامون

دل آسمون گرفته    اومده شام غریبون     دل بابا ...

()پر گلبرگ        با من بیا        چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ - گلبرگ

برادرانم...

برادرانم...

برادرانم را در بازار شلوغ دنیا گم کرده ام ...

آنها را به قدر جانم دوست میدارم ...

هم او که در کنار من است و از من دور است ...

هم که در شهر دیگریست ...

هم او که در کنار مادر است ...

هر سه را ...

دلم به آخری خوش است که گهگاهی او را میبینم ...

اما جای آن دو را نمی تواند پر کند ...

وقتی دست زندگی تنگ گلویم را می فشرد ...

به لبخندهای زیبای  آن دو پناه می بردم ...

با هم بازی میکردیم ...

میخندیدیم ...

شلوغ می کردیم ....

اما مدتیست از هیچ کدامشان خبر ندارم ...

یکی آن قدر در خود فرو رفته که علاوه بر تلاش زیادش بعید می دانم مرا ببیند ...

دومی به خاطر دوری مسافتش مرا نمی بیند ...

و سومی کودکیست که ...(هنوز دستش به زنگ در  نمی رسد ...)

هر شب برایتان دعا میکنم ...

 

 

()پر گلبرگ        با من بیا        سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - گلبرگ

...

هنوز تب دارم .

به شدت احساس درد می کنم ...

عجیبه ... تازه یه کم سر حال شده بودم ...

البته امروز روحم از روز های دیگه بلند تر می پره ...

مدتی می شد که این قدر آشفته بودم که حتی با او هم بد رفتاری میکردم ...

کسی که عاشقانه تر از عاشقانه ها دوستش دارم ...

اما  او بهتر از خودم می دونست که چرا داغونم ...( یا به قول دوستم : منهدمم)

بعد از اینکه میون هق هق گریه هام نوشته قبلی رو نوشتم ...

درست یادم نیست .... اما مثل دیوونه ها شده بودم ... بهش با خشم نگاه میکردم ...

(شایدم با ...)

وقتی هرچی دلم می خواست گفتم ....بهم لبخند زد ...

از حرفی که تو دلم پنهانش می کردم و ازش میترسیدم شروع کرد...

انگار روی سرم آب یخ ریختن ...

دوباره گریه ام گرفت ... و اون با چند تا جمله آرومم کرد ...

سرمو آروم روی شونه اش گذاشتمو در بستر نرم اشک هام خوابم برد... 

 

()پر گلبرگ        با من بیا        پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ - گلبرگ